مدیرعامل و حاکمیت شرکتی

مدیرعامل شرکت تازه از سفر خارجی آمده بود.معمولا وقتی از راه میرسه خیلی دوست داره که معاون هاش بیان پیشش وباها شون صحبت کنه ببینه که کارها خوب پیش میره،اوضاع مرتبه ، همه چی آرومه؟ تا دل نگرانی هاش از بین برن. معمولا همین طوره، این مدیران وقتی کم خبر بهشون میرسه نگران میشن! البته جای نگرانی نیست معمولا در جمع معاونین یک سوگلی پیدا میشه که به دلایل مختلف معلوم ونامعلوم،چه جناب مدیر عامل بخواد یا نخواد تشریف می برن اتاق ایشون و خبرهای دست اول را خدمت مدیر عرض می کنند.ولی جدن چه حس قدرتی به آدم میده وقتی فکر می کنه که با خبرهای دست اول و با دست پر داره میره اتاق رئیس!!

ولی این دفعه اوضاع فرق میکرد یه خبرهایی بود که همه ازش بی خبر بودن! آقای مدیرعامل از همه معاونین خواسته بود که یک جلسه اضطراری تشکیل بشه .

 صبح قبل ازتشکیل جلسه(جلسه قرار بود بعدازظهرتشکیل بشه) معاون مالی شرکت زنگ میزنه به معاون منابع انسانی و میگه:”تو میدونی که این جلسه درباره چیه؟”  معاون منابع انسانی میگه:”نه مگه تو هم نمی دونی؟ تو که معمولا جیک مدیر عامل رو هم خبر داری؟ جان من! گرفتی ما رو!”  معاون مالی میگه:”باور کن نمیدونم ولی یه حدسهایی میزنم”  معاون منابع انسانی میگه:”خب چه حدسی؟” معاون مالی ادامه میده:”باشه میگم ولی حواست باشه که تو جلسه بعدازظهر سوتی ندی! فکر کنم که موضوع درباره تغییر ساختار سازمانی شرکت باشه.”  معاون منابع انسانی میگه:”ای آقا حالا من فکر کردم چه خبره؟ً!”  معاون مالی میگه:”حواست کجاست؟ خیلی مهمه!  اگر در این تغییرات جدید، جامون بالا و پایین بشه از قدرت و اختیاراتمون کم میشه!”

از طرفی مدیر تولید هم به مدیر فروش زنگ میزنه.البته تا یادم نرفته بگم که چطور اینها دوتا دوتا با هم صمیمی ومعتمد هم هستند خودش یه قصه دیگه لازم داره! ولی همین قدر بگم که اینا با هم نسبت فامیلی ندارن یا نونی به هم قرض ندادن،موضوع ساده تر از این حرفاست!

به هر حال جلسه اضطراری با حضور مدیرعامل، معاون مالی، معاون منابع انسانی، مدیر تولید، مدیر فروش و مدیر سیستمها و روشها(که از این پس بهش میگم مدیر استراتژیک) تشکیل میشه.این مدیر استراتژیک خیلی پرحرفه و خیلی ادعاش میشه البته از انصاف نگذریم خیلی هم سرش میشه ولی اصرار داره هی تو صحبتاش انگلیسی بلغورکنه و البته در متقاعد کردن اطرافیانش استاده! این هم خودش یه قصه دیگست برای خودش.

جلسه شروع میشه،بعد ازکمی صحبت های حاشیه ای و حال و احوال پرسی ، آقای مدیرعامل بی مقدمه میرن سر اصل موضوع:”ممنونم که اومدید.واقعیت اینه که اعضای محترم هیئت مدیره کمی نگران هستند وبا من جلسه ای داشتند.این ها میگن که با توجه به افزایش تولیدو افزایش دفاتر نمایندگی  فروش در سراسر کشور ساختار فعلی پاسخگو ی ما نیست.”  مدیر استراتژیک یهو میگه:”آخه این ساختار که کمتر از دو ساله که  به همین منظورتغییر کرده ، من درست نمی فهمم که یعنی چی؟”  معاون مالی میگه:” مگه سود سهامداران کم شده که اعضای هیئت مدیره به شما گیر دادن؟ خب ساختار به اونا چه ربطی داره؟!”  مدیر فروش میگه:”طی دوسال گذشته وضعیت فروش خوب بوده ، من نمی فهمم که مشکل چیه؟”  معاون منابع انسانی میگه:”به هرحال هیات مدیرن دیگه هر سوالی بخوان میپرسن ولی من فکر می کنم موضوع اصلی اینا نباشه ومنظور دیگری از طرح این مشکل دارن!” اینجا که میرسه مدیر تولید ادامه میده که:”من با نظر معاون منابع انسانی کاملا موافقم!”

بد نیست بدونید که این آقای مدیر تولید معمولا کم حرفه و خیلی خوب گوش میده و آدم نکته سنجیه.

مدیرعامل میپرسه:”منظور شما اینه که مشکل دیگری هست ولی اعضای محترم هیئت مدیره اون رو در لفافه چیز دیگری دارن مطرح میکنن؟!”  مدیر استراتژیک میگه:”امان ازین بازیهای سیاسی که در نواحی قدرت سازمان همیشه هست!”  مدیر تولید رو می کنه به آقای مدیرعامل و میگه:”خود شما که اعضای هیئت مدیره رو بهتر از ما می شناسید ، حدس شما چیه؟”  مدیرعامل میگه:”حدس میزنم به دلیل این که در یک سال گذشته سفرهای خارجی من زیاد شده ، اعضای محترم هیئت مدیره نگران هستند که کارها خوب نظارت نشه.”  معاون مالی میگه:”ما، معاونین شما که جدی و مطابق برنامه کارها رو جلو می بریم ، آخه این چه حرفیه؟!”  معاون منابع انسانی میگه:”به هرحال ما بنده و این قوم خداوندانند! وقتی اعضای هیئت مدیره نگرانن، جناب مدیرعامل باید پاسخگو باشه.”        مدیراستراتژیک میگه:”این مفهوم حاکمیت شرکتی پدر ما رو درآورده!”………

5 دیدگاه در “مدیرعامل و حاکمیت شرکتی

  1. سلام
    ((به خرسه میگن چرا اینقدر گردنت کلفته؟
    میگه آخه خودم کارام رو انجام می دم))
    بعضی ها سفت و سخت به این دیدگاه معتقدند دیگه، احتمالا اعضای هیئت مدیره از این قبیلند.
    این مسافرتات رو کمتر کن …………………..

  2. مورچه هرروزصبح زودسرکارمی رفت و بلافاصله کارش راشروع می کرد. باخوشحالی به میزان زیادی تولید می کرد.رئیسش(که یک شیربود) ازاین که می دیدمورچه می تواندبدون سرپرستی بدین گونه کارکند، بسیار متعجب بود.
    بنابراین سوسکی را که تجربه بسیار بالایی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد.اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ساعت ورودوخروج بود.او هم چنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت. عنکبوتی هم مدیریت بایگانی و تماس های تلفنی او را بر عهده گرفت.
    شیر ازگزارشات سوسک لذت می برد و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف می کند تهیه نموده که با آن بشود روندها را تجزیه و تحلیل کند. او می توانست از این نمودارها (درگزارشاتی که به هیات مدیره) می داد استفاده کند. بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوترجدیدی به همراه یک دستگاه چاپگر لیزری بخرد. او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد.
    مورچه(که زمانی بسیار بهره وروراحت بود) از این حدافراطی کاغذبازی و جلساتی که بیش ترین وقتش را هدرمی داد متنفر بود.
    شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرارسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی که مورچه در آن کار می کرد معرفی کند. این سمت به جیرجیرک داده شد.
    اولین تصمیم او خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود. این مسئول جدید یعنی جیر جیرک هم به یک عددکامپیوترو یک دستیار شخصی که از واحدقبلی اش آورده بود،
    به منظور کمک به برنامه بهینه سازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیازپیدا کرد. اکنون واحدی که مورچه در آن کار می کرد به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ کسی در آن جا نمی خندید و همه ناراحت بودند.
    در این زمان بود که جیرجیرک ، رئیس(یعنی شیر)را متقاعدکردکه نیاز مبرم به شروع یک مطالعه سنجش شرایط محیطی وجود دارد. با مرور هزینه هایی که برای اداره واحد مورچه می شد، شیر فهمید که بهره وری بسیار کم تر از گذشته شده است.
    بنابراین اوجغد(که مشاوری شناخته شده و معتبر بود)را برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود. جغد سه ماه را در آن واحد گذراند وبا یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد، نتیجه نهایی این بود: تعدادکارکنان زیاداست.
    حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟
    مسلماً مورچه؛ چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت!!!

    حالا بعضی وقتا جریان این حاکمیت های شرکتی اینطوریه
    سلسله مراتب نقش ها ،تغییر ساختارها …
    بعد میشه جریان این مورچه ،که یا از سر بی اطلاعی رخ میده و یا گاهی اوقات هم از روی عمد :)…..
    چیزی که واضحه اینه که تو هر دو مورد، به قول دوستمون باید گردنت کلفت باشه : )…

    • امیرخان! این داستان بسیار نغز من را یاد مرحوم جبران خلیل جبران از یک سو و مدیریت دولتی از آن یکی سو انداخت. واقعا از این داستان لذت بردم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *