آبدارچی و مدیر شرکت

اومد پشت در،آروم زد به در ، منتظر جواب نموند و در را بازکرد و با سینی چای وارد اتاق مدیر شرکت شد.به زور و از سر اکراه سلامی کرد و یک چای از سینی برداشت و گذاشت جلوی مدیر.البته مدیر که از این آقای آبدارچی جوونتره معمولا در سلام کردن پیش دستی می کنه به هر حال اون روز معلوم نبود این آقا چشه!! منظورم آقای بزرگتره! مدیر ازش تشکر کرد و اون هم خیلی سرد جواب داد ورفت از اتاق بیرون.

ولی حالا مگه تصویر ناراحت و البته کمی توهین آمیزه جناب آبدارچی از کله مدیر بیرون میره! تازه یاد یه ماجرای دیگه هم می افته که بد جور ول می خورد تو سرش:

“یه روزی چند ماه قبل  ،جناب مدیربا چند نفر از مدیران شرکت های دیگه ای جلسه داشت، همین آقای آبدارچی چای  و میوه برای پذیرایی میاره،وقتی از اتاق میره بیرون یکی ازین مدیران میهمان که البته سابقه دوستی با مدیر شرکت داره ،رو میکنه بهش و میگه: این آقای آبدارچیتون همیشه همینجور سرد و از سر اکراه پذیرایی می کنه؟جان شما اگر تو شرکت من ، یک بار فقط یک بار آبدارچی ما این جوری رفتار کنه ، سرراست میفرستمش حسابداری تسویه حساب کنه و بره!”

تو حال و هوای یاد آوری این ماجرا بود که آقای مدیر گوشی رو بر می داره و به معاون منابع انسانی شرکت زنگ میزنه و ازش با کمی عصبانیت میپرسه:”شما میدونی این آقا چشه؟! مشکل مالی داره؟ مگه تازه بهش وام ندادیم؟” همین جور پشت سر هم جناب مدیر حدسیات و فرضیات خودشو ردیف میکنه!

یکی نیست بهش بگه که آخه عزیز من اگر شما خودت این همه میدونی و هی فرضیات خودتو ردیف می کنی پس چرا به این معاونت زنگ زدی؟!!

القصه معاونش در جواب میگه:”نه قربان!! موضوع اینها نیست که شما میگید چیز دیگریست”  مدیر میاد وسط حرفش که:”خب! پس چیه که ما نمیدونیم، شما بفرمایید بگید تا ما هم بدونیم.”  معاون در پاسخ میگه:” به نظرم بذارید واسه یه وقت دیگه ، لطفا الان صرفنظر کنید!”  مدیر شرکت عصبانیتش بیشتر میشه:”اصلا میدونی چیه؟! مگه من به این آقای آبدارچی بدهکارم، جالبه والله آدم حقوق بده تازه نازم بکشه! چیزی که زیاده آبدارچیه. اصلا بهش بگو بره” و بعد ماجرایی که به یادش اومد و حرف اون دوست مدیرش رو برای معاونش تعریف میکنه.

معاون میبینه که اوضاع داره بدتر میشه، میگه:”اجازه بدید من الان میام اتاقتون حضوری خدمت شما توضیح میدم.” مدیر از سر بی میلی میگه:”باشه زود بیا”

تو اتاق، معاون منابع انسانی شرکت ، اول یک کم آسمون ریسمون میبافه تا جناب مدیر آروم بشه و بعد می گه:” ببینید مشکل واضحه ، اون هم اینه که بعضی از معاونین شرکت که بعضی از اونها ازآبدارچی ما جوونترن از بالاو آمرانه باهاش برخورد می کنن و این بنده خدا بهش برمیخوره.”   مدیر یهو میپره وسط حرفش و میگه:”خب من هم ازش جوونترم این که دلیل نشد!!”   معاون ادامه میده:”اولا شما مدیرید و ثانیا شما معمولا تا اندازه ای که من دیدم بد باهاش  رفتار نمی کنید.”   مدیر باز میپره وسط حرفش و میگه:”ای آقا اینا بهونست همش! اصلا میدونی چیه؟ این آقای آبدارچی تو شرکت ما خوشی زده زیر دلش از بس که لی لی به لالاش گذاشتیم!!”

معاون بیچاره دیگه داشت کلافه میشد و نمیدونست چی بگه؟آخه هرچی می گفت این جناب مدیرش یه چیزی وسط حرفهاش میاومد و موضوع رو بدتر و کشدارتر میکرد…….

 

 

 

11 دیدگاه در “آبدارچی و مدیر شرکت

  1. به نظر من از دو زاویه میشه این داستان ئو که خیلی هم قابل تعمیمه و فقط به آبدارچی ها بر نمی گرده تحلیل کرد:
    زاویه اول زاویه اقتصادی؛
    واقعیت اینه که سطح حقوق و دستمزد تو کشور ما برای همه خیلی پایینه و این پایین بودن تو لایه های پایینی مثل این شغل خودشو بیشتر نشون میده. اما اگه از دید بازار و عرضه و تقاضا به این مساله نگاه کنیم، برای اینکه آدم ها قدر سازمان خودشونو بدونند باید شرایطی فراهم بشه که نسبت به شرایط و دستمزد کار در بقیه سازمان ها آگاهی پیدا کنند. یعنی تو این مثال اگه آقای آبدارچی آگاهی پیدا می کرد که کار کردن تو این جایگاه شغلی در بقیه شرکت ها چه جوریه…چه فشار کاری اره و چه دستمزدی بابتش می دن قطعا احساس رضایت بیشتری از دستمزد فعلیش پیدا می کرد.
    اما زاویه دوم که خیلی خیلی مهم تره زاویه منابع انسانی؛
    تجربه من نشون داده که حقوق و دستمزد کمترین نقش در رضایت شغلی دارن و نقش چیزای دیگه خیلی پر رنگ تره که معمولا هم تو محیط های کاری ایران اصلا بهش توجه نمی شه، عواملی مثل کیفیت سرپرستی، انگیزش و رهبری، دیده شدن و تقدیر و ازین جور چیزا. تو خود این عوامل به نظر من انگیزش و رهبری خیلی خیلی مهم تره. باور دارم که اگه سرپرست این آقای آبدارچی یک آدم توانمند باشه و بتونه نقش سرپرستی و رهبری رو به خوبی اجرا کنه، می تونه حتی با دستمزدی کمتر از دستمزد فعلی کیفیتی چند برابر کیفیت فعلی ایجاد کنه …
    ماهی از سر گندد نی ز دم …
    راستی چه چایی خوش رنگ و لعابی … دلمان خواست 😀

    • محمدرضا جان
      شما هم تا آن جا که من ازت سراغ دارم در نکته سنجی استادی
      این جا بیا و گاهی مارا از نکات قشنگت بهره مند کن.

  2. از خواندن مطلب بالا لذت بردم . یاد مورد مشابه این موضوع ( حدود 2 سال قبل ) افتادم . نمی دانم مطلب شما هم از همان موضوع الهام گرفته شده یا نه ؟
    فعالیت افرادی مانند شما را در فضای مجازی امری لازم می دانم و اهتمامتان با وجود مشغله زیاد را آفرین می گویم .

    • سلام به دوست عزیزم
      ممنونم از توجه و محبت شما
      درست یادم نیست کی بوده ولی بله از اون ماجرا هم الهام گرفتم برای این قصه.
      جالبی این قصه برای من اینه که بارها آن را به شکل های متفاوت و در رده های مختلف سازمانی هم دیده ام و هم زیسته ام. اگر شما هم وسایر دوستان بیان این جا و تجربه های زیسته خودشون رو بگن
      خبلی قشنگ میشه.

  3. سلام ، منصور جان تبریک
    یه زاویه نگاه دیگه ای که به ذهن من میرسه اینه که تمام آدما بین شخصیت کاری(اجتماعی) و شخصی( خانوادگی ، قومیتی) شون تفاوت هست گاهی اوقات این تفاوت زیاده که باعث بروز این قبیل مشکلات میشه و گاهی اوقات این تفاوت کمه که مشکل ساز نیست . مثلا همین آقای آبدارچی ممکنه توی محل زندگی یا در نزد اقوام و آشنایان به هر دلیلی ریش سفید و بزرگ اون جمع محسوب بشه و با برخوردهایی متفاوت با محیط کار مواجه بشه و اون منه شخصیتی که برای خودش ساخته توی این چهار چوب باشه، پس طبیعیه که از کارش و برخوردهای محل کار ناراضی باشه . به نظر من حقوق بالا هم نمی تونه این افراد رو راضی کنه . بعضی ها بین شخصیت کاری و شخصی شون تفاوت قائلند و موقعیت ها رو درک می کنند که این مطلوب نظر ماست و یه عده قادر به درک یا پذیرش این تفاوت نیستند. به نظرم اگه در سازمانی تعداد این افراد زیاد باشدو یا همون تعداد کم ارزشش رو دارند که برای رفع این مشکل از مشاوره های تخصصی برای این افراد کمک گرفت ، چون اونها هم حق دارند یه حس خوب از زندگیشون روداشته باشند و باید بهشون کمک کرد.

  4. جالب بود، به نظرمن خوب است قبل از هر واکنشی نسبت به برخورد دیگران، موضوع را علت یابی کنیم…ممنون از شما که این وب لاگ را راه اندازی کردید… حتما قصه های سازمانی خود را مینویسم…حتما برایتان جالب خواهد بود

    • ممنونم از شما
      مشتاقانه منتظر قصه های سازمانی شما هستم.
      امیدوارم که در نوشتن قصه هایتان نیز رها باشید!

  5. هر چه بیشتر عمر می کنم ، ارزش صفاتی مثل قدرت شخصی ، نفوذ کلام و نفوذ شخصی ، کاریزما ، هیبت بدون پرخاشگری ، جنم ، شجاعت ، سایه ی سنگین و … در نظرم بیشتر می شود. گر چه ممکن است زیردستان ، به چنین مدیرانی هم بی احترامی کنند . اما تعدادش خیلی کمتر است. خودکنترلی مدیر در این مواقع لازم است.
    مدیران معمولا این معادلات یک مجهولی را پیچیده و چند مجهولی می کنند به جای اینکه حلش کنند.
    آدم با خواندن این حکایت ، یاد داستان ” مدیر مدرسه ” ی مرحوم جلال می افتد و ماجراهایی که مدیر با دو بابای مدرسه دارد.

  6. سلام خدمت جناب دکتر
    ممکنه همه عوامل مطرح شده توسط دوستان درست باشه. ولی مشخص نیست مدت زمان اشتغال بکار اقای ابدارچی چه مدت است و از چه موقع تغییر رفتار دارد؟ چنانچه روش پذیرائی ایشان بطور کلی بصورت سرد انجام می شود نیاز به اموزش و ویا حداقل گوشزد در جهت نحوه پذیرائی متناسب با شخصیت مهمان و محیط سازمان باشد. و اگر سازمان دارای عمر چند ساله و اقای ابدارچی دارای سابقه کار می باشد بدیهی است که سازمان برنامهای برای ارتقا مسیر شغلی ندار. لذا بایستی برنامه ارتقا مسیر شغلی و سایر راهکار ها بررسی شود . و شاید نحوه مدیریت معاون منابع انسانی خیلی علمی نیست و پا در میانی برای انجام وظیفه یک کارمند معقولیت و مقبولیت ندارد. محل پا درمیانی بین دو فرد در سایر مسائل می باشد . با پوزش از صراحت بیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *