عصب شناختی سازمانی

عصبشناختی سازمانی (Organizational Cognitive Neuroscience)

نیاز گسترده و اساسی به توسعه رهبران کارا و اثربخش و بهبود کیفیت فرآیندهای رهبری، شکل گیری یک دانش رهبری مبتنی بر عصب شناسی یا رهبری عصب شناختی(Neuroleadership) را به حرکت و پیشرفت وادار می­کند. در این جستجوی مستمر در رسیدن به راه حل­های جایگزین برای بحران رهبری، توجه به ساختارهای مغزی به طور فزاینده­ای مورد توجه قرار گرفته است و پژوهش بر روی زیربناهای زیستی فرآیندهای اجتماعی توسط روش­ها و ابزارهای تصویربرداری عصبی بطور گسترده­ای ممکن گشته است. با در نظر گرفتن این موضوع می­توان از دریچه و منظر دانش عصب شناسی، رهبری سنتی را مجددا چارچوب بندی کرد و مفاهیم و نظریه­های رهبری را توسعه داد. این حوزه از دانش را می­توان در کنار دانش بازاریابی عصب شناختی و دانش اقتصاد عصب شناختی در ذیل یک حوزه کلی­تر تحت عنوان دانش عصب­شناختی سازمانی قرار داد.

 افزودن پیش واژه «عصب» در ابتدای دانش بازاریابی آن را به بازاریابی عصب شناختی(Neuromarketing) تبدیل می­کند که به مطالعه چگونگی پاسخ مغز افراد در مواجهه با تبلیغات و سایر پیام­های بازاریابی با استفاده از ابزارهای تصویربرداری مغزی می­پردازد. هم­چنین افزودن پیش واژه عصب در ابتدای دانش اقتصاد آن را به  اقتصاد عصب­شناختی(Neuroeconomics) تبدیل می­کند که به مطالعه مغز افراد در موقعیت­های اقتصادی به ویژه در هنگام تصمیم گیری­های اقتصادی می­پردازد. در حوزه دانش رهبری، افزودن این پیشوند به چه معنی است؟ رهبری عصب شناختی یک زیرحوزه در دانش رهبری است که قصد آن پژوهش برای فهم رفتار مغز آدمی است هنگامی که فرد در تعامل با زمینه سازمانی خود است. این مطالعه شامل هیجانات، انتظارات، یادگیری و حافظه افراد می­باشد. به عبارت دیگر در زمینه سازمانی که افراد و رهبران آنها در تعامل با یکدیگر به دنبال ایجاد تغییر و رسیدن به اهداف مشترک خود هستند، این دانش به دنبال مطالعه و بررسی زیربناهای زیستی این تعامل با استفاده از روش­ها و ابزارهای دانش عصب شناسی است. رهبری عصب شناختی بر این تمرکز می­کند که در یک محیط اجتماعی- سازمانی، افراد چگونه تصمیم می­گیرند؟ چگونه مسأله حل می­کنند؟ چگونه هیجانات خود را مهار و تنظیم می­کنند؟ چگونه با دیگران همکاری می­کنند و بر آنها تأثیر می­گذارند و چگونه تغییر را تسهیل می­نمایند؟

طي دو دهه گذشته، مطالعه رفتار سازمانی به سوی رويكردهای شناختی و شناختیاجتماعی تغيير جهت داده است . توجه به فرآيندهای تصميم گيری و فرآيندهای شناختی آن به ويژه در زمينه های سازمانی و توسط افراد سازمان به تكامل و پيشرفت سريع رويكردهای شناختی در رفتار سازمانی كمك شايانی كرده است.             اگر چه پژوهش ها در دانش عصب شناختيسازماني به آرامي پيش مي رود اما دانش عصب شناسي اقتصادي هم اكنون يك حوزه پا گرفته و مستقر است و دانش عصب شناسي بازاريابي نيز دانشي در حال ظهور و شكل گيري است. ادبيات موضوع در اين حوزه ها هم اكنون در حال رشد سريع و فزاينده مي باشد. دانش عصب شناسي سازماني به دنبال آن است كه جريان هاي پژوهشي رايج ولي پراكنده در حوزه هاي مختلف مانند بازاريابي، رفتار اقتصادي و رهبري را كه در پژوهش هاي سازماني از روش ها و نظريه هاي دانش عصب شناسي استفاده مي كنند تحت يك عنوان مشترك كنار يكديگر جمع كند. چنين تركيب و اتحادي به تلاش هاي نظري هاي در اين حوزه بسيار كمك خواهد كرد كه هم دانش عصب شناسي و هم دانش سازمان در تعامل با يكديگر مي توانند از آنها در پيشرفت حوزه علمي خود بهره ببرند.  دانش عصب شناسی سازمانی هم به دنبال كشف راه حل هايی برای بهبود مسائل جاری در سازمان ها است و هم در تكاپوی تلاش های نظری است برای كشف رمز و رازهای فرآيندهای شناخت آدمی در زمينه های سازمانی به منظور توسعه و ايجاد يك بدنه ای جديد از دانش.

جاي هيچ ترديد نيست كه كاربرد روش هاي دانش عصب شناسي براي مسائل سازماني در آينده نزديك بر شيوه هاي تفكر ما درباره مسائل مختلف سازماني تأثير مي گذارد و به مديران كمك مي كند كه زيربناهاي زيستي و شناختي رفتار كاركنان، مشتريان و سهامدارانشان را بهتر درك كنند و بر اين اساس تصميمات بهتري را اتخاذ نمايند. چنين رويكرد زيست- آگاهي مي تواند به بهبود عملكرد سازماني كمك نمايد.

به نظر می­رسد که حتی با اندک دانشی از عصب شناسی می­توان مفاهیم رهبری و مدیریت را مجددا چارچوب بندی کرد و وقت آن فرا رسیده است که نظریه پردازان سازمانی یک عصب شناس را برای صرف ناهار با یکدیگر دعوت نمایند!