زیبایی و حقیقت: آیا وقت آن نرسیده است که به جای “سازمان کارا” به دنبال “سازمان زیبا” باشیم؟

آلفرد نورث وایتهد، ریاضی دان و فیلسوف مشهور در کتاب “سرگذشت اندیشه ها” می گوید: کمال هنر تنها یک غایت دارد و آن هم عبارت از «زیبایی مبتنی بر حقیقت» است. اما چنان چه هریک از این دو یعنی «حقیقت» یا «زیبایی» بدست آید، درجه‌ای از توفیق کسب شده است. در غیاب حقیقت، زیبایی در سطح پایین‌تری قرار دارد که با نقص همراه است. در غیاب زیبایی نیز حقیقت در ابتذال فرو می‌رود. اهمیت حقیقت به خاطر زیبایی است.

راسل ایکاف، فیلسوف و نظریه پرداز سیستمی در کتاب “برنامه ریزی تعاملی” می گوید: گسست زیبایی شناسی در این حقیقت نهفته است که مدیران کم و بیش می دانند علم، اقتصاد، اخلاقیات یا معنویات مدیریت چیست، اما اغلب درباره زیبایی شناسی مدیریت چیزی نمی دانند. از زمان های گذشته این فرض قوت گرفته است که میان زیبایی شناسی و مدیریت ربطی وجود ندارد……. توجه من نسبت به زیبایی شناسی از این اعتقاد سرچشمه می گیرد که عدم پیشرفت در این حوزه دلیل بنیادی یکی از بحرانی ترین مسائل جامعه ما یعنی کاهش کیفیت زندگی است. برای توجیه این اعتقاد باید ماهیت کارکرد زیبایی شناسی را در جامعه روشن ساخت.”

تفکر مدرن در سازمان و مدیریت به صورت عقلانیت ،رسمیت، سلسله مراتب و قانون مندی متجلی شده است که البته هدف و غایت اصلی همه آنها افزایش کارایی و سود سازمان است. همیشه این پرسش مطرح بوده است که جایگاه انسان در سازمان کجاست؟ و آیا مفاهیم بلندی مانند زیبایی و شادمانی در سازمان جایگاهی دارند؟ به طور معمول همه پذیرفته ایم که سازمان جای کار است و این مفاهیم به خانواده یا مدرسه تعلق دارند! ما به این شکل از “تجزیه کردن ها” عادت کرده ایم: سازمان ها فقط برای کار طراحی می شوند و نه برای بازی یا آموزش و یا انجام امور معنوی. باشگاهها، نمایشخانه ها و استادیوم های ورزشی برای بازی طراحی می شوند و نه برای کار. مدرسه ها برای آموزش طراحی می شوند و نه برای کار یا بازی و یا امور معنوی.

زندگی امروز ما به تعبیری زندگی سازمانی است، زندگی در سازمان ها یا زندگی با سازمانهاست. این چهره سازمانی دنیای امروز ماست. در آنها و با آنها زندگی می کنیم. حال که ما وقت زیادی از عمر خود را در سازمان ها سپری می کنیم و آنها بر جنبه های گوناگونی از شیوه زیستن ما اثر می گذارند ، پرسش از ضرورت وجودی زیبایی و شادمانی در سازمان ها بیش از گذشته و بیش از هر زمانی مهم می شود چه این که پرداختن به این امور یعنی پرداختن به “انسان” و “انسانیت”. دیگر وقت آن رسیده است که باور کنیم که هدف “کارایی و سود” برای سازمان ها کافی نیست.تجربه زیسته ما در این شهر به روشنی نشان می دهد که نبود باور به مسولیت اجتماعی در برخی سازمان ها تا چه اندازه چهره شهرمان را آلوده و زشت کرده است.

زیبایی و شادمانی به زندگی ما کیفیت می بخشند و ترجمان و تجلی انسانیت ماهستند. سازمان ها باید بدانند به اندازه ای که از این مفاهیم فاصله می گیرند به همان اندازه محیط کار و سازمان را غیر انسانی می کنند.

نرون های آیینه ای و جنسیت

Friends series - detail of two teenage girls, one comforts and regrets another

Friends series – detail of two teenage girls, one comforts and regrets another

مطالعات رفتاری نشان می­دهد که زنان اغلب در انجام کارهای احساسی از مردان بهتر عمل می­کنند. به عنوان نمونه مطالعات بسیاری نشان می­دهد که زنان در رمزگشایی نشانه­های احساسی غیر کلامی، مزیت دارند. همچنین زنان در برانگیختگی عاطفی و بروز احساس نسبت به مردان عملکرد بهتری دارند. این یافته­ها موافق با یافته­های دیگری درباره برخی اختلالات روانی مانند اوتیسم و شخصیت ضد اجتماعی است که در بین مردان شایع­تر از زنان می­باشد. این بیماری­ها عمدتاً با فقدان همدلی در شخص همراه است.

بارون کوهن استدلال می­کند که تمامی ویژگی­های افراد را می­توان بر حسب دو بعد تقسیم بندی کرد: «همدلی»(Empathy) و «سازماندهی»(Systemizing) . همدلی به فرد امکان می­دهد که رفتار شخص دیگر را پیش بینی کند و احساسات دیگران را ملاحظه و مراعات نماید. سازمان­دهی مستلزم فهم نظام­های قانون­مند و قاعده محور و توجه به جزئیات است.

مغزجنس نر به سوی سازمان­دهی(S>E) و مغز جنس ماده به سوی همدلی(E>S)  متمایل است. اگر چه نه تمامی مردان «مغز نر» و نه تمامی زنان «مغز ماده» دارند. مطالعات پرسشنامه­ای نشان می­دهد که این تفاوت به طور واقعی وجود دارد.

آیا این تفاوت صرفاً یک توصیف برای رفتار زنان و مردان است و یا واقعاً مکانیزم­های زیربنایی عصب شناختی متفاوتی در زنان و مردان وجود دارد؟

تصویربرداری­های مغزی نشان می­دهد که در ارتباط اجتماعی که با احساسات همراه است، فعالیت سیستم نرون­های آیینه­ای در بین زنان و مردان متفاوت است. تصویربرداری عصبی نشان می­دهد که ابراز احساس بیشتر در زنان و انطباق بدنی بیشتر آنها در مراودات احساسی، با فعالیت بیشتر سیستم نرون­های آئینه­ای همراه است. آمار نشان می­دهد که احتمال ابتلا به اوتیسم در پسرها چهار برابر دخترهاست و احتمال بروز بیماری آسپرگر در آنها ده برابر بیشتر از دخترهاست. (بیماری آسپرگر بیماری از طیف اختلال اوتیسمی می­باشد.) خصوصیات عصب شناختی افرادی با این اختلالات نشان می­دهد که آنها دارای افراطی­ترین گونه مغز «نر» هستند.

«مغز نر نمونه!» وقتی که به ذهن خوانی می­پردازد هیچ نشانه­ای از خود بروز نمی­دهد و مدار مربوط به حس همدلی در این مغز، بهت زده و گیج باقی می­ماند. افراطی­ترین نمونه مغز «ماده» برعکس در زمینه همدلی و درک احساسات و افکار دیگران بی­نظیر و برجسته است. در آزمون بارون کوهن که در خصوص دریافتن احساسات دیگری فقط از طریق چشمانش است، معمولاً زن­ها بیشتر از مردها امتیاز می­آورند. اما وقتی که موضوع تفکر سازمان یافته و منظم به میان می­آید، «مغز نر» بهتر از «مغز ماده» عمل می­کند.

بارون کوهن می­گوید: بهترین الگو این است که مغزی «متعادل» داشته باشیم. مغزی که در هر دو زمینه همدلی و سازماندهی قدرتمند باشد. برای مثال، پزشکی که از هر دو مهارت مذکور بهره­مند باشد می­تواند هم بیماری را با دقت تشخیص دهد و هم روش درمانی و مؤثری را ارائه کند و در عین حال بیمار نیز احساس می­کند شنیده می­شود، درک می­شود و دلسوزانه با او رفتار می­شود.

منابع:

Schulte- Ruther Martin & et al, Gender differences in brain networks supporting empathy, NeuroImage, 2008, 42: 393- 403

گلمن دانیل، هوش اجتماعی، ترجمه حمیدرضا بلوچ، نشر رخ مهتاب، چاپ دوم،1391

empathy

کدام یک از ما شکیباتر است؟!

من در برابر تغییر شکیبا هستم ، تو برای حفظ وضع موجود شکیبا هستی.

من دربرابر حفظ وضع موجود ناشکیبا هستم ، تو در برابر تغییر ناشکیبا هستی.

من از شکیبایی تو برای حفظ وضع موجود ، ناشکیبا هستم. تو از شکیبایی من برای تغییر، ناشکیبا هستی.

به نظرت کدام یک از ما شکیباتر است؟!! تو یا من؟!! 

چرا تغییر دردناک است؟

Headache

چرا افراد در برابر تغییر سرسختانه مقاومت می­کنند حتی اگر این تغییر مورد علاقه آنها باشد؟ با توجه به کارکرد مغز انسان دو پاسخ برای این سؤال وجود دارد:

 اول ، طبیعت حافظه انسان به ویژه حافظه کاری(حافظه اجرایی) و ارتباط آن با توجه آگاهانه منشأ این مقاومت است. حافظه کاری کوتاه مدت که در قشر پیش پیشانی قرار دارد ناحیه­ای از مغز است که در اینجا ابتدا ادراک و ایده­ها با سایر داده­ها و اطلاعات مقایسه می­شوند. این ناحیه وقتی درگیر می­شود که افراد با چیزی جدید و تازه مواجه می­شوند. این بخش از مغز در مقایسه با سایر بخش­ها انرژی بیشتری مصرف می­کند و تنها می­تواند در یک زمان تعداد اندکی از داده­ها را پردازش و نگهداری نماید و به سادگی خسته می­شود. از طرف دیگر مرکز عادت مغز قرار دارد، این بخش از مغز که در درون سیستم لیمبیک قرار دارد،  هسته بَزالیس نام دارد. که در فعالیت­های آشنا و معمولی و بدون هیچ توجه آگاهانه­ای به کار می­افتد. اینجا محلی است که شبکه­های عصبی مربوط به عادتهای پابرجا شکل می­گیرد و نگهداری می­شود. این ناحیه در مقایسه با حافظه کاری برای انجام وظیفه به انرژی کمتری نیاز دارد. هر نوع فعالیت تکراری که تا اندازه­ای به شکل یک عادت تبدیل می­شود به این مرکز از مغز فرستاده می­شود و انجام این نوع فعالیت­ها، قشر پیش پیشانی و حافظه کاری را از پردازش فارغ می­کند. بدین ترتیب سعی برای تغییر در عادتهایی که در مغز انسانها به طور محکمی عصب کشی شده­اند به تلاش زیادی نیاز دارد و نیازمند صرف توجه از طرف فرد می­باشد. که چنین چیزی برای اغلب افراد احساس ناخوشایندی ایجاد می­کند بنابراین آنها می­خواهند از تغییر پرهیز کنند.

دوم، تفاوت بین انتظارات افراد با واقعیت است که منجر به شکل گیری مکانیزم کشف خطا در مغز می­شود. وقتی به فردی خوردنی داده می­شود و گمان می­کند که این خوردنی شیرین است ولی وقتی آن را مزه می­کند متوجه می­شود که ترش یا شور است مغز امواج بسیار قوی را که انرژی زیادی صرف می­کند از خود ارسال می­کند که در تصویربرداری مغزی بصورت انفجاری از نور دیده می­شود. این تفاوت درک شده بین انتظار شخص و واقعیت منشأ بروز چنین اتفاقی است. این امواج خطا در بخشی از مغز ایجاد می­شود که قشر چشمخانه­ای پیشانی (اوربیتوفرانتال) نام دارد. این ناحیه در بالای چشم­ها قرار دارد و به بادامه (آمیگدال) متصل است. مدار ترس در مغز آدمی در بادامه قرار دارد نواحی بادامه و اوربیتوفرانتال از قدیمی ترین بخش­های مغز پستانداران هستند که در مسیر تکامل باقی مانده­اند. بنابراین امواج کشف خطا که به سوی بادامه می­رود سبب می­شود که افراد هیجانی شوند و بطور ناخودآگاهی عمل نمایند به تعبیر دیگر در این وضعیت غریزه حیوانی غلبه می­کند! بدین ترتیب تلاش برای تغییر هر نوع رفتاری در دیگران حتی با بهترین توجیه­های ممکن سبب احساس و تجربه ناخوشایندی در آنها می­شود. مغز آنها پیام­های قوی ارسال می­کند که چیزی در اینجا نادرست  است و در چنین وضعیتی، ظرفیت مغزی برای انجام تفکر بالاتر، کاهش می­یابد. پس تغییر دردناک است!

منبع:

Schawartz Jeffrey and Gaito Pablo, That’s the way we used to Do things around here, strategy + business, Issue 62, spring 2011

4392137_l3