مدیریت و آجیل تواضع

گوشی رو برمی داره و زنگ میزنه به خانم منشی و می گه:”خانم! لطف کنید به این جناب معاون مالی بگید که زود بیاد اتاق من” منشی میگه:”حتما ،در ضمن یک آقایی چند بار زنگ زده و می گه باید حتما با شما صحبت کنه” مدیر میگه:”اسمش چی بود، کارش چی بود؟” منشی جواب میده:”هرچی ازشون خواستم که خودشو معرفی کنه یا کارشو بگه ، با ناراحتی و حالت تندی به من گفت که می خواد حتما با خودتون صحبت کنن!” مدیر میگه:”خیلی خب! اگر باز هم زنگ زد به من وصلش کنید.”

بدون این که در بزنه در رو باز می کنه و میگه:”میتونم بیام تو؟” مدیر با حالت طعنه میگه:” خواهش می کنم! شما که دیگه اومدید داخل ، بفرمایید در خدمتم.” معاون فناوری اطلاعات شرکت با حالت گله می گه:”اگر اینترنت شرکت قطع بشه به من دیگه ربطی نداره! الان سه هفته است که هم به شما ایمیل زدم وهم چندین بار از جناب معاون مالیتون خواستم که این قرارداد اینترنت شرکت رو تمدید کنه، به هر حال فردا روز آخر قرارداد قبلی ماست، اگر اینترنت قطع بشه من پاسخگو نیستم!” مدیر که خیلی از لحن گفتار این معاونش خوشش نیومده بود در پاسخ می گه:”خب! عزیز جان نمی شد که چند روز زودتر به من میگفتی؟ ”  معاون جواب میده:” من که ایمیل زدم به شما!” مدیر میگه:”خب یه زنگ کوچولو هم به من میزدی و یادآوری میکردی،مگه تلفن هنوز اختراع نشده؟!” جناب معاون فناوری اطلاعات لب و لوچه ای کج می کنه و میگه:”چرا به من گیر میدید خب؟ به این معاون مالیتون بگید کاراشو درست پیگیری کنه که دیر نشه!”

مدیر که از بگو و مگو خسته شده بود گوشی رو بر میداره و با لحن عصبانی به خانم منشی میگه:”خانم! پس این آقای معاون مالی کجاست؟ مگه نگفتم که بیاد؟الان بیست دقیقه شده!” منشی با دست پاچگی جواب میده:”من به ایشون گفتم و به من گفت که همین الان میام.” مدیر میگه:” من نمیدونم! دوباره بهش بگو پس کجایی؟!”

بعداز نیم ساعت معاون مالی میاد اتاق مدیر تا در رو باز میکنه ، مدیر با عصبانیت میگه:” اصلا معلومه که تو کجایی؟! حرف منو که این طوری گوش میدی وای به حال بقیه تو این شرکت!” معاون مالی که کمی سراسیمه به نظر میرسه میگه:” کار ضروری پیش آمده بود گیر افتاده بودم.” مدیر میگه:”من تا یادمه شما تو این شرکت هر روز کار ضروری برات پیش میاد، خب میگم بیا ،زود بیا دیگه! لابد کار مهمی دارم.” معاون مالی جواب میده:” باشه، الان در خدمتم! بفرمایید.” مدیر ادامه میده:” فردا جلسه هیات مدیره تشکیل میشه ، این گزارشهای مالی که ازت خواسته بودم رو آماده کردید؟”

همین موقع تلفن زنگ می خوره و خانم منشی می گه:” آقای مدیر، همون آقاست که گفتم ، وصل کنم؟” مدیر با کمی غر میگه:”چه بی موقع! باشه وصلش کن”

بعداز سلام و کمی تعارفات معمول  مدیرمیگه:”امرتون؟! من در خدمتم” این آقا که سعی میکنه خودشو آروم نشون بده با لحنی گلایه آمیز میگه:” ببینید من چند سال پیش قبل از این که شما مدیر این شرکت بشید همون جا کار میکردم، به دلایلی قطع همکاری کردیم، الان چند وقته که برای پیگیری حق سنوات سالیانه ام به معاون مالی شما زنگ میزنم ولی متاسفانه ایشون منو سر کار گذاشته! و جواب درستی به من نمیده.” مدیر جواب میده:”خیلی خب! شما شماره تلفنتون رو به من بدید، خودم پیگیری میکنم و جواب درست به شما میدم.”

مدیر به خانم منشی زنگ میزنه و میگه:”لطفا تا من نگفتم،هیچ تلفنی به من وصل نکنید !”

مدیر دیگه داشت از کوره در می رفت و از مکالمه اش با این آقا و معاون قبلی(معاون فناوری اطلاعات) خوشحال نبود و البته یه حس های بدی هم داشت. رو میکنه و با حالت درد ودل کردن به معاون مالی میگه:”جدن خسته شدم،احساس می کنم که افراد مختلفی که با ما کار دارن ، اصلا در برخورد با ما مراعات نمی کنن و هرچی من سعی می کنم که با اونها خوب و از سر فروتنی رفتار کنم نتیجه برعکس میده!”

معاون مالی که انگار اون هم دل پرتری داره و منتظر چنین لحظه ای بود میگه:” من بر اساس تجربه کاریم به یک نتیجه ای رسیدم واون هم اینه که تواضع فقط آجیلش خوبه و اصلا تو مدیریت به درد نمی خوره! هر چی محکم تر و از بالاتر برخورد میکنی بهتر کارها جلو میرن!” ……….

تجزیه زندگی

CREATOR: gd-jpeg v1.0 (using IJG JPEG v62), quality = 90

CREATOR: gd-jpeg v1.0 (using IJG JPEG v62), quality = 90

شاید گرانترین تجزیه ای(اشتباهی تجربه نخوانید!) که فرهنگ ما تحمل کرده است، تجزیه خود زندگی به کار، آموزش، بازی و امور معنوی باشد. هر کدام از این جنبه های زندگی با ایجاد موسسات اختصاصی از دیگر جنبه های زندگی منفک شده و تا آنجا که ممکن بوده است سه جنبه دیگر را کنار گذاشته اند. باشگاهها، نمایشخانه ها و استادیومهای ورزشی برای بازی طراحی می شوند و نه برای کار. محیطهای کاری فقط برای کار طراحی می شوند و نه برای بازی یا آموزش و یا انجام امور معنوی. مدرسه ها برای آموزش طراحی می شوند و نه برای کار یا بازی و یا امور معنوی. موزه ها و کلیساها برای امور معنوی طراحی می شوند و نه برای کار یا آموزش. یکی از مهمترین نتایج تفکر سیستمی تشخیص این واقعیت است که اثربخشی هر یک از این چهار مقوله، بستگی دارد به میزان در هم تنیدگی و همسویی آنها. ارتقای استانداردها و کیفیت زندگی ما بستگی به آن دارد که تا چه حد می توانیم فاصله بین کار، بازی، آموزش و امور معنوی و همچنین سازمانهای مربوط به این موضوعات را کاهش دهیم. تعامل بین این مقوله ها، تعامل دیگری است که می باید مدیریت به گونه ای موثر مد نظر قرار دهد.

راسل ایکاف،بازآفرینی سازمان،ترجمه تقی ناصر شریعتی و همکاران،سازمان مدیریت صنعتی،

نظریه پردازی درباره سازمانها

man3_400نظریه پردازی درباره سازمانها، تمرینی است در نقشه نگاری(Cartography) . مهم است که به یاد داشته باشیم که بهترین نقشه(Map)وجود ندارد بلکه تصویرها و نقشه­های متفاوت بسیاری وجود دارد و تلاش برای کشف یک نقشه از پیش معلوم، بی­معنی است. نکته حائز اهمیت این است که نظریه­های سازمان نه تنها قلمرو(Territory)مورد مطالعه خود را بازنمایی می­کنند بلکه ممکن است قلمرو را وضع کنند و آن را بسازند.

منبع: (Agenda setting in organization behaviour:A theory focused approach(Weick

مدیرعامل و حاکمیت شرکتی

مدیرعامل شرکت تازه از سفر خارجی آمده بود.معمولا وقتی از راه میرسه خیلی دوست داره که معاون هاش بیان پیشش وباها شون صحبت کنه ببینه که کارها خوب پیش میره،اوضاع مرتبه ، همه چی آرومه؟ تا دل نگرانی هاش از بین برن. معمولا همین طوره، این مدیران وقتی کم خبر بهشون میرسه نگران میشن! البته جای نگرانی نیست معمولا در جمع معاونین یک سوگلی پیدا میشه که به دلایل مختلف معلوم ونامعلوم،چه جناب مدیر عامل بخواد یا نخواد تشریف می برن اتاق ایشون و خبرهای دست اول را خدمت مدیر عرض می کنند.ولی جدن چه حس قدرتی به آدم میده وقتی فکر می کنه که با خبرهای دست اول و با دست پر داره میره اتاق رئیس!!

ولی این دفعه اوضاع فرق میکرد یه خبرهایی بود که همه ازش بی خبر بودن! آقای مدیرعامل از همه معاونین خواسته بود که یک جلسه اضطراری تشکیل بشه .

 صبح قبل ازتشکیل جلسه(جلسه قرار بود بعدازظهرتشکیل بشه) معاون مالی شرکت زنگ میزنه به معاون منابع انسانی و میگه:”تو میدونی که این جلسه درباره چیه؟”  معاون منابع انسانی میگه:”نه مگه تو هم نمی دونی؟ تو که معمولا جیک مدیر عامل رو هم خبر داری؟ جان من! گرفتی ما رو!”  معاون مالی میگه:”باور کن نمیدونم ولی یه حدسهایی میزنم”  معاون منابع انسانی میگه:”خب چه حدسی؟” معاون مالی ادامه میده:”باشه میگم ولی حواست باشه که تو جلسه بعدازظهر سوتی ندی! فکر کنم که موضوع درباره تغییر ساختار سازمانی شرکت باشه.”  معاون منابع انسانی میگه:”ای آقا حالا من فکر کردم چه خبره؟ً!”  معاون مالی میگه:”حواست کجاست؟ خیلی مهمه!  اگر در این تغییرات جدید، جامون بالا و پایین بشه از قدرت و اختیاراتمون کم میشه!”

از طرفی مدیر تولید هم به مدیر فروش زنگ میزنه.البته تا یادم نرفته بگم که چطور اینها دوتا دوتا با هم صمیمی ومعتمد هم هستند خودش یه قصه دیگه لازم داره! ولی همین قدر بگم که اینا با هم نسبت فامیلی ندارن یا نونی به هم قرض ندادن،موضوع ساده تر از این حرفاست!

به هر حال جلسه اضطراری با حضور مدیرعامل، معاون مالی، معاون منابع انسانی، مدیر تولید، مدیر فروش و مدیر سیستمها و روشها(که از این پس بهش میگم مدیر استراتژیک) تشکیل میشه.این مدیر استراتژیک خیلی پرحرفه و خیلی ادعاش میشه البته از انصاف نگذریم خیلی هم سرش میشه ولی اصرار داره هی تو صحبتاش انگلیسی بلغورکنه و البته در متقاعد کردن اطرافیانش استاده! این هم خودش یه قصه دیگست برای خودش.

جلسه شروع میشه،بعد ازکمی صحبت های حاشیه ای و حال و احوال پرسی ، آقای مدیرعامل بی مقدمه میرن سر اصل موضوع:”ممنونم که اومدید.واقعیت اینه که اعضای محترم هیئت مدیره کمی نگران هستند وبا من جلسه ای داشتند.این ها میگن که با توجه به افزایش تولیدو افزایش دفاتر نمایندگی  فروش در سراسر کشور ساختار فعلی پاسخگو ی ما نیست.”  مدیر استراتژیک یهو میگه:”آخه این ساختار که کمتر از دو ساله که  به همین منظورتغییر کرده ، من درست نمی فهمم که یعنی چی؟”  معاون مالی میگه:” مگه سود سهامداران کم شده که اعضای هیئت مدیره به شما گیر دادن؟ خب ساختار به اونا چه ربطی داره؟!”  مدیر فروش میگه:”طی دوسال گذشته وضعیت فروش خوب بوده ، من نمی فهمم که مشکل چیه؟”  معاون منابع انسانی میگه:”به هرحال هیات مدیرن دیگه هر سوالی بخوان میپرسن ولی من فکر می کنم موضوع اصلی اینا نباشه ومنظور دیگری از طرح این مشکل دارن!” اینجا که میرسه مدیر تولید ادامه میده که:”من با نظر معاون منابع انسانی کاملا موافقم!”

بد نیست بدونید که این آقای مدیر تولید معمولا کم حرفه و خیلی خوب گوش میده و آدم نکته سنجیه.

مدیرعامل میپرسه:”منظور شما اینه که مشکل دیگری هست ولی اعضای محترم هیئت مدیره اون رو در لفافه چیز دیگری دارن مطرح میکنن؟!”  مدیر استراتژیک میگه:”امان ازین بازیهای سیاسی که در نواحی قدرت سازمان همیشه هست!”  مدیر تولید رو می کنه به آقای مدیرعامل و میگه:”خود شما که اعضای هیئت مدیره رو بهتر از ما می شناسید ، حدس شما چیه؟”  مدیرعامل میگه:”حدس میزنم به دلیل این که در یک سال گذشته سفرهای خارجی من زیاد شده ، اعضای محترم هیئت مدیره نگران هستند که کارها خوب نظارت نشه.”  معاون مالی میگه:”ما، معاونین شما که جدی و مطابق برنامه کارها رو جلو می بریم ، آخه این چه حرفیه؟!”  معاون منابع انسانی میگه:”به هرحال ما بنده و این قوم خداوندانند! وقتی اعضای هیئت مدیره نگرانن، جناب مدیرعامل باید پاسخگو باشه.”        مدیراستراتژیک میگه:”این مفهوم حاکمیت شرکتی پدر ما رو درآورده!”………

آبدارچی و مدیر شرکت

اومد پشت در،آروم زد به در ، منتظر جواب نموند و در را بازکرد و با سینی چای وارد اتاق مدیر شرکت شد.به زور و از سر اکراه سلامی کرد و یک چای از سینی برداشت و گذاشت جلوی مدیر.البته مدیر که از این آقای آبدارچی جوونتره معمولا در سلام کردن پیش دستی می کنه به هر حال اون روز معلوم نبود این آقا چشه!! منظورم آقای بزرگتره! مدیر ازش تشکر کرد و اون هم خیلی سرد جواب داد ورفت از اتاق بیرون.

ولی حالا مگه تصویر ناراحت و البته کمی توهین آمیزه جناب آبدارچی از کله مدیر بیرون میره! تازه یاد یه ماجرای دیگه هم می افته که بد جور ول می خورد تو سرش:

“یه روزی چند ماه قبل  ،جناب مدیربا چند نفر از مدیران شرکت های دیگه ای جلسه داشت، همین آقای آبدارچی چای  و میوه برای پذیرایی میاره،وقتی از اتاق میره بیرون یکی ازین مدیران میهمان که البته سابقه دوستی با مدیر شرکت داره ،رو میکنه بهش و میگه: این آقای آبدارچیتون همیشه همینجور سرد و از سر اکراه پذیرایی می کنه؟جان شما اگر تو شرکت من ، یک بار فقط یک بار آبدارچی ما این جوری رفتار کنه ، سرراست میفرستمش حسابداری تسویه حساب کنه و بره!”

تو حال و هوای یاد آوری این ماجرا بود که آقای مدیر گوشی رو بر می داره و به معاون منابع انسانی شرکت زنگ میزنه و ازش با کمی عصبانیت میپرسه:”شما میدونی این آقا چشه؟! مشکل مالی داره؟ مگه تازه بهش وام ندادیم؟” همین جور پشت سر هم جناب مدیر حدسیات و فرضیات خودشو ردیف میکنه!

یکی نیست بهش بگه که آخه عزیز من اگر شما خودت این همه میدونی و هی فرضیات خودتو ردیف می کنی پس چرا به این معاونت زنگ زدی؟!!

القصه معاونش در جواب میگه:”نه قربان!! موضوع اینها نیست که شما میگید چیز دیگریست”  مدیر میاد وسط حرفش که:”خب! پس چیه که ما نمیدونیم، شما بفرمایید بگید تا ما هم بدونیم.”  معاون در پاسخ میگه:” به نظرم بذارید واسه یه وقت دیگه ، لطفا الان صرفنظر کنید!”  مدیر شرکت عصبانیتش بیشتر میشه:”اصلا میدونی چیه؟! مگه من به این آقای آبدارچی بدهکارم، جالبه والله آدم حقوق بده تازه نازم بکشه! چیزی که زیاده آبدارچیه. اصلا بهش بگو بره” و بعد ماجرایی که به یادش اومد و حرف اون دوست مدیرش رو برای معاونش تعریف میکنه.

معاون میبینه که اوضاع داره بدتر میشه، میگه:”اجازه بدید من الان میام اتاقتون حضوری خدمت شما توضیح میدم.” مدیر از سر بی میلی میگه:”باشه زود بیا”

تو اتاق، معاون منابع انسانی شرکت ، اول یک کم آسمون ریسمون میبافه تا جناب مدیر آروم بشه و بعد می گه:” ببینید مشکل واضحه ، اون هم اینه که بعضی از معاونین شرکت که بعضی از اونها ازآبدارچی ما جوونترن از بالاو آمرانه باهاش برخورد می کنن و این بنده خدا بهش برمیخوره.”   مدیر یهو میپره وسط حرفش و میگه:”خب من هم ازش جوونترم این که دلیل نشد!!”   معاون ادامه میده:”اولا شما مدیرید و ثانیا شما معمولا تا اندازه ای که من دیدم بد باهاش  رفتار نمی کنید.”   مدیر باز میپره وسط حرفش و میگه:”ای آقا اینا بهونست همش! اصلا میدونی چیه؟ این آقای آبدارچی تو شرکت ما خوشی زده زیر دلش از بس که لی لی به لالاش گذاشتیم!!”

معاون بیچاره دیگه داشت کلافه میشد و نمیدونست چی بگه؟آخه هرچی می گفت این جناب مدیرش یه چیزی وسط حرفهاش میاومد و موضوع رو بدتر و کشدارتر میکرد…….

 

 

 

قصه و روایت شما از سازمانتان چیست؟

زندگی امروز ما به تعبیری زندگی سازمانی است، زندگی در سازمان ها یا زندگی با سازمانهاست. همه ما در سازمانی به نام بیمارستان متولد می شویم، در سازمانی به نام مهد کودک، مدرسه، دبیرستان بزرگ می شویم، در سازمانی به نام دانشگاه درس تخصصی فرا می گیریم و در سازمانی به کار مشغول می شویم البته نهایتاً درسازمانی به نام بهشت زهرا از دنیا می رویم. این چهره سازمانی دنیای امروز ماست. در سازمان ها متولد می شویم ، در آنها بزرگ می شویم، در آنها زندگی می کنیم و از دنیا می رویم.

سازمانی که شما اکنون در آن کار می کنید ممکن است خصوصی، دولتی یا مردم نهاد ، کوچک، متوسط یا بزرگ ، انتفاعی ، غیر انتفاعی یا خیریه، آموزشی، تولیدی یا بازرگانی باشد. ممکن است در هیچ یک از این سازمان ها کار نکنید ولی در طول روز، هفته و یا ماه حتماً برای گرفتن خدمات یا کالا با این سازمان ها سرو کار داشته باشید. بانک می روید، دانشگاه می روید، شهرداری می روید، حتماً برای اخذ گواهی نامه، تعویض پلاک خودرو، دادن عوارض و نظایر آن، گذرتان به خیلی از سازمان ها افتاده است. لیست سازمانهایی که در طول هفته، ماه یا سال با آن ها سرو کار دارید زیاد است. بد نیست یک بار آن ها را برای خودتان فهرست کنید.

می خواهم با شما سازمان ها را روایت کنم. روایت شما از سازمانی که در آن کار می کنید چیست؟ از نگاه شما چه جور جایی است؟ از منظر شما چگونه است؟  ممکن است شما در سازمانتان کار پرداز، تحصیل دار، حسابدار، منشی، رییس دفتر، مشاور، کارشناس فنی، تکنسین تولید، مدیر تولید، ، مدیر فروش، فروشنده، مدیر عامل، عضو هیأت مدیره، رئیس هیأت مدیره و یا سهام دار و نظایر آن باشید، مهم نیست که درکجای سازمان قرار دارید؟ چه کار می کنید؟ یا در سلسله مراتب سازمان در فرادست هستید یا درفرو دست؟ این مهم است که در این سازمان ها کار  می کنید نه فقط کار می کنید بلکه در آن ها و با آن ها زندگی می کنید. بله ! زندگی می کنید.سازمان ها ما را شاد، غمگین، نگران یا متعجب می کنند. سازمان ها کیفیت زندگی ما را تغییر می دهند.

روایت شما چیست؟ قصه شما چیست؟ قصه و روایت شما از سازمانتان چیست؟ ببینید روایت های زیادی درباره سازمان ها وجود دارد اما عمده این روایت ها از سوی مدیران و از زبان مدیران، مدیران عامل و اعضای هیأت مدیره بوده است. عمدتاً این فرا دستان قصه خود را گفته اند، نوشته اند و منتشر کرده اند. بسیاری از آنچه که ما در دانش سازمان و در نظریه سازمان می بینیم با تلاش و سرمایه این فرا دستان و مهتران سازمانی نگارش شده است و جالب است که ما، همه ما، شما و همه شما بازیگران این روایت ها و قصه هایید! بیایید ما هم قصه و روایت خود را با هم بگوییم و بشنویم.

 از نگاه شما سازمانتان چگونه جایی است؟آیا شما را شاد می کند؟ همکارانتان را دوست دارید؟ با هم مهربان هستید؟ مدیرتان با انصاف رفتار می کند؟ احساس تبعیض نمی کنید؟ صبح ها سر شوق و سر دماغ به محل کارتان می روید؟ عصرها خندان و شاد به خانه و خانواده خود بر می گردید؟ ارباب رجوع شما، مشتریان شما با شما خوب رفتار می کنند؟ آیا شما را درست می فهمند؟ به شما گوش می دهند؟ انگیزه پیشرفت شغلی در شما چگونه است؟ آیا زمینه های رشد و ارتقاء در سازمان برای شما فراهم است؟ آیا می توانید پیشنهاد ، انتقاد یا حتی گله خود را با همکاران ، فرادستان و فرودستان خود راحت بیان کنید؟ آیا معلوم است که در صورت ایجاد تعارض باید چه کار کنید؟ و آیا محل رفع تعارض و روش حل آن روشن است؟ وآیاهای بسیار دیگر؟

من در این جا درباره سازمان ها می نویسم، از جنبه های مختلف آنها می نویسم، خوشحال می نویسم، ناراحت می نویسم، عجیب می نویسم، متفاوت می نویسم. ازچیزهایی که در سازمان ها ما را خوشحال می کنند، از چیزهایی که ما را ناراحت می کنند، از چیزهایی که ما را متعجب می کنند.

من روایت، نگاه و قصه خود را می نویسم. شما هم بگویید و بنویسید.شاید این گفت و شنودی که از این روایت های متفاوت آغاز می گردد بتواند زندگی سازمانی ما و کیفیت زندگی ما را بهتر کند. شاید این گفت وگو آغازی باشد برای سازمان هایی بهتر. به هر حال هیچ راهی جز با پیموده شدن ساخته نمی شود. بیایید این راه را با هم طی کنیم و با هم بسازیم.